تا همیشه سخت، پیروز

 
آن روزها غم بود٬ اما کم بود...
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

از همین می ترسم که به جای راه پیروز شدن٬ از شکستهایم راه شکست دادن را یاد بگیرم.

شاید باورت نشود ٬ ولی دیگه هیچ وقت جرات نکردم از آن پنجره بیرون را نگاه کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
با شکست هایم٬ به پیش می تازم!
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧
 

می گفت: این نوع رفتارت حالم را به هم میزند. انگار با یک عروسک طرف هستی.

می گوید:این نوع رفتارت را دوست دارم. احساس قشنگ و ملموسی تویش جاری است.

نکته ای که گیجم می کند را برای خودم نگه می دارم.


 
comment نظرات ()
 
 
مجال بی رحمانه اندک بود و فاجعه سخت نا منتظر...
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
 

فکر کن...

من آنقدر خاص هستم که تا همیشه توی ذهنت بمانم.

و آنقدر عادی که بین این همه آدم گمم کنی.

آنقدر شاد هستم که یادم لبخندی را روی لبهات بنشاند.

و آنقدر غمگین که شبنم هایی را روی بالشت بباراند.


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی یعنی این
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱
 

مختاباد گوش میدهم, چایی می خورم, شال می بافم!

شدم یک پیرزن تمام عیار!

شب یلدای دیگه همگی بیایید خونه ی من.

گوشه ی اتاق یک پشتی می گذارم و بهش تکیه می دهم. کنارم هم بساط چایی را به راه میکنم. روی یک چهارپایه ی کوچک چوبی سماور می گذارم و زیرش یک سینی با استکان های کمر باریک.

راستی شب یلدایی مادر بزرگ یادتان نرود!

 


 
comment نظرات ()
 
 
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
 

اگر بخواهی منتظر بنشینی تا وقتش برسد, بگذار من خیالت را راحت کنم!

هیچ وقت موعدش نمیشود!

................

این روزها فقط دلم را به بهانه های الکی خوش می کنم. ولی باز هم خوش نمی شود...


 
comment نظرات ()
 
 
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است...
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
 

هرکی نداند, من که خوب می دانم!

امسال, زمستان, باید با هر دونه ی برف یک دونه اشک هم بریزی...


 
comment نظرات ()
 
 
عمر گران می گذرد خواهی نخواهی
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱
 

توی اتاق من با مامان و سارا آلبوم نگاه می کنیم و آهنگهای قدیمی گوش میدهیم. شدیدا هم اسیر نوستالژی شدیم. عکسهای خیلی قدیمی. از دوران جوانی بابا گرفته تا عروسیشان و بچگی ما و ...

از بین این همه عکس مامان یک عکس از جشن تولد ١٠سالگی من پیدا می کند و میگوید: ای! چه زود می گذره روزگار! من و سارا می خندیم و سارا می گوید مامان عکسهای قدیمیتر هم بود ها! مامان می گوید آخه بچم انقدر بی آزار بود که نفهمیدیم چه جوری بزرگ شد.

من هم چنان درگیر نوستالژی یاد خاطرات دوران جوانی بابا افتادم!


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸
 

نمی دونم جایی شنیدم یا ...

این دنیا مثل یک عروس میماند که اولش زیبا به نظر میاد ولی یواش یواش همه ی زشتی هایش را رو می کند.

من بهش میگم فاجعه. تو اسمش را چی میگذاری؟

راستی نگفتی فرشته ها هم می توانند گریه کنند؟


 
comment نظرات ()