از همین می ترسم که به جای راه پیروز شدن٬ از شکستهایم راه شکست دادن را یاد بگیرم.
شاید باورت نشود ٬ ولی دیگه هیچ وقت جرات نکردم از آن پنجره بیرون را نگاه کنم.
نظرات ()می گفت: این نوع رفتارت حالم را به هم میزند. انگار با یک عروسک طرف هستی.
می گوید:این نوع رفتارت را دوست دارم. احساس قشنگ و ملموسی تویش جاری است.
نکته ای که گیجم می کند را برای خودم نگه می دارم.
نظرات ()فکر کن...
من آنقدر خاص هستم که تا همیشه توی ذهنت بمانم.
و آنقدر عادی که بین این همه آدم گمم کنی.
آنقدر شاد هستم که یادم لبخندی را روی لبهات بنشاند.
و آنقدر غمگین که شبنم هایی را روی بالشت بباراند.
نظرات ()مختاباد گوش میدهم, چایی می خورم, شال می بافم!
شدم یک پیرزن تمام عیار!
شب یلدای دیگه همگی بیایید خونه ی من.
گوشه ی اتاق یک پشتی می گذارم و بهش تکیه می دهم. کنارم هم بساط چایی را به راه میکنم. روی یک چهارپایه ی کوچک چوبی سماور می گذارم و زیرش یک سینی با استکان های کمر باریک.
راستی شب یلدایی مادر بزرگ یادتان نرود!
نظرات ()اگر بخواهی منتظر بنشینی تا وقتش برسد, بگذار من خیالت را راحت کنم!
هیچ وقت موعدش نمیشود!
................
این روزها فقط دلم را به بهانه های الکی خوش می کنم. ولی باز هم خوش نمی شود...
نظرات ()هرکی نداند, من که خوب می دانم!
امسال, زمستان, باید با هر دونه ی برف یک دونه اشک هم بریزی...
نظرات ()توی اتاق من با مامان و سارا آلبوم نگاه می کنیم و آهنگهای قدیمی گوش میدهیم. شدیدا هم اسیر نوستالژی شدیم. عکسهای خیلی قدیمی. از دوران جوانی بابا گرفته تا عروسیشان و بچگی ما و ...
از بین این همه عکس مامان یک عکس از جشن تولد ١٠سالگی من پیدا می کند و میگوید: ای! چه زود می گذره روزگار! من و سارا می خندیم و سارا می گوید مامان عکسهای قدیمیتر هم بود ها! مامان می گوید آخه بچم انقدر بی آزار بود که نفهمیدیم چه جوری بزرگ شد.
من هم چنان درگیر نوستالژی یاد خاطرات دوران جوانی بابا افتادم!
نظرات ()نمی دونم جایی شنیدم یا ...
این دنیا مثل یک عروس میماند که اولش زیبا به نظر میاد ولی یواش یواش همه ی زشتی هایش را رو می کند.
من بهش میگم فاجعه. تو اسمش را چی میگذاری؟
راستی نگفتی فرشته ها هم می توانند گریه کنند؟
نظرات ()