تا همیشه سخت، پیروز

 
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
 

اگر بخواهی منتظر بنشینی تا وقتش برسد, بگذار من خیالت را راحت کنم!

هیچ وقت موعدش نمیشود!

................

این روزها فقط دلم را به بهانه های الکی خوش می کنم. ولی باز هم خوش نمی شود...


 
comment نظرات ()
 
 
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است...
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
 

هرکی نداند, من که خوب می دانم!

امسال, زمستان, باید با هر دونه ی برف یک دونه اشک هم بریزی...


 
comment نظرات ()
 
 
عمر گران می گذرد خواهی نخواهی
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱
 

توی اتاق من با مامان و سارا آلبوم نگاه می کنیم و آهنگهای قدیمی گوش میدهیم. شدیدا هم اسیر نوستالژی شدیم. عکسهای خیلی قدیمی. از دوران جوانی بابا گرفته تا عروسیشان و بچگی ما و ...

از بین این همه عکس مامان یک عکس از جشن تولد ١٠سالگی من پیدا می کند و میگوید: ای! چه زود می گذره روزگار! من و سارا می خندیم و سارا می گوید مامان عکسهای قدیمیتر هم بود ها! مامان می گوید آخه بچم انقدر بی آزار بود که نفهمیدیم چه جوری بزرگ شد.

من هم چنان درگیر نوستالژی یاد خاطرات دوران جوانی بابا افتادم!


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸
 

نمی دونم جایی شنیدم یا ...

این دنیا مثل یک عروس میماند که اولش زیبا به نظر میاد ولی یواش یواش همه ی زشتی هایش را رو می کند.

من بهش میگم فاجعه. تو اسمش را چی میگذاری؟

راستی نگفتی فرشته ها هم می توانند گریه کنند؟


 
comment نظرات ()
 
 
هرآنچه که بخوانیش همان خواهد بود
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧
 

راستی فرشته ها هم گریه می کنند؟


 
comment نظرات ()
 
 
So many things I don't know, So many ways I won't go
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤
 

چقدر توی زندگی آدم کارهای متفاوتی دوست داره انجام بده. حیف که هر شبانه روز فقط بیست و چهار ساعته!

این روزها هرازچندگاهی بین کار و درسم برای دختر خالم ایمیل می فرستم و آخرش میگم خوب چایی ام تمام شد و دیگه باید برگردم سر کارم. اون هم یاد گرفته و هر وقت هم که با تلفن صحبت می کنیم با لهجه بانمک ایرانی_امریکایی خودش میگه خوب دیگه چایی تمام شد باید برگردم به کار!


 
comment نظرات ()
 
 
تقدیر بی تقصیر نیست
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱
 

همین طور که پشت میز نشستم دستمالهای کاغذی را گوله می کنم و سطل آشغال را نشانه می گیرم. ولی حتی یک کدومشان هم به هدف نمی خوره. به خودم که میام زیر میز پر شده از دستمال کاغذی...

همیشه همین طور بوده. هیچ وقت همان بار اول موفق نشدم. همیشه بارها و بارها شکست خوردم تا  یک بار پیروز باشم.

یک جمله ی آشناست که توی سرم می گردد:

پیروزی فقط به نظر کسی شیرین است که تا به حال تجربش نکرده.

این نیز بگذرد!


 
comment نظرات ()
 
 
باز هم کودکی
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥
 

یک عمر خوانده بودیم دارا انار دارد

در دست کوچک خود سارا انار دارد

ما مشق می نوشتیم با شور و شادمانی

غافل از این که دارا حتی نداشت نانی

سارا گلوله ای بود وقتی شعار می داد

هنگام مرگ خونش بوی بهار می داد

در دست هایش امروز، دارا تفنگ دارد

با دشمنان سارا، او قصد جنگ دارد

دارا که مشق ما بود، در جبهه هاست امروز

درس شجاعت او سرمشق ماست امروز


 
comment نظرات ()
 
 
RIPPED
نویسنده : سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
 

If you have an apple and I have an apple, and we exchange apples, we both still only have an apple.

But if you have an idea and I have an Idea, and we exchange ideas, we each now have tow ideas.

    PLATO

 


 
comment نظرات ()