مجال بی رحمانه اندک بود و فاجعه سخت نا منتظر...

فکر کن...

من آنقدر خاص هستم که تا همیشه توی ذهنت بمانم.

و آنقدر عادی که بین این همه آدم گمم کنی.

آنقدر شاد هستم که یادم لبخندی را روی لبهات بنشاند.

و آنقدر غمگین که شبنم هایی را روی بالشت بباراند.

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کدخدا

می بینم که داریم به تفاهم میرسیم [زبان]

تبریزی

چه تعابیر لطیفی! فوق العاده بود... کاش منم اینجوری بودم! [لبخند]

کدخدا

کاش این فاجعه همیشگی باشه [نیشخند]

ممد

كجا بودي تا حالا؟

سارا ماگو

تبریک برایبه کار گیری این همه تجانس و تضاد

تنهایی عریان

شاید فقط چنین بودن تو کافی نیست، چنین دیده شدنت را نیز ....