عمر گران می گذرد خواهی نخواهی

توی اتاق من با مامان و سارا آلبوم نگاه می کنیم و آهنگهای قدیمی گوش میدهیم. شدیدا هم اسیر نوستالژی شدیم. عکسهای خیلی قدیمی. از دوران جوانی بابا گرفته تا عروسیشان و بچگی ما و ...

از بین این همه عکس مامان یک عکس از جشن تولد ١٠سالگی من پیدا می کند و میگوید: ای! چه زود می گذره روزگار! من و سارا می خندیم و سارا می گوید مامان عکسهای قدیمیتر هم بود ها! مامان می گوید آخه بچم انقدر بی آزار بود که نفهمیدیم چه جوری بزرگ شد.

من هم چنان درگیر نوستالژی یاد خاطرات دوران جوانی بابا افتادم!

/ 7 نظر / 20 بازدید
مداحی

شما کی اومدین تهران ؟ بابا همسایه شدیما[نیشخند]

azar87

والا ما نوز با کسی صحبت نکردیم ،همه رو تایپ کردیم،حالا نمیدونم چرا!ولی ما هنوز به ایمیل ها اعتماد نداریم،خودت خوشت میاد ما بهت ایمیل بزنیم که یکشنبه بیا دعوت نامت رو بگیر،یه هو تو سه شنبه ایمیلت رو چک کنی؟ما که دوست نداریم یه صندلیمون خالی بمونه،پس شماره تلفن(لطفا)سلام

كياكوچولو

ها؟!

كياكوچولو

ها؟!